خونه تکونی

  • ۲۰:۰۱
بعضی وقتا یه تغییر میتونه یه استارت باشه برای یه شروع دوباره...
امیدوارم که یه تکونی بخوره این وبلاگ و منم باز دستم به نوشتن بره
 حس میکنم یه کمی شلوغ پلوغ شد، ولی یجورایی میتونه نماد ذهن درهم برهم من باشه با کلی کلمه و جمله و عبارت که نمیدونم چیکارشون کنم
اگه گذری راهتون خورد به اینجا خوشحال میشم نظرتونو راجع به قالب  بگید:)

از ربات و بوت ملولم و انسانم آرزوست...

  • ۱۰:۴۲

به چند عدد بازدید کننده و کامنت گذار واقعی نیازمندیم ...
با تشکر 





خسته شدم انقد ای پی های فیک دیددم !
دلم یه چندتا دوست مجازی خوب میخواد!

  • ۲۲

رسالت سنگین یک قطره

  • ۰۱:۲۳

تمام حرف هایم را جا گذاشته ام

هرچقدر فکر میکنم 

هرچه قلم را میچرخانم 

نمیشود که نمشود

جا گذاشته ام و جرات برگشت هم ندارم

میترسم برگردم و گم شوم بین آن همه خاطره

کاغذی که گذاشتم زیر دستم را نگاه میکنم

کاش از نگاهم همه چیز را میفهمید 

کاش کلمات با نگاهم روی کاغذ می نشستند

چه راحت میشدیم آن وقت 

چقدر دلمان باز میشد

چه احساساتی که به آن پی نمیبردیم!

حیف اما

هرچه زل زده ام کاغذ همانطور سفید مانده

فقط کمی خیس شده


انگار همه حرفاهایم جمع شده توی همان یک قطره  اشک 

رویش 

مینویسم: 

"تو "

خودش کلی حرف است ...

اندازه صد کتاب ...

کاش توام حرفم را بخوانی عزیزمن .


گاهی درد همان یک قطره از ساعت ها اشک ریختن بیشتر است

یک قطره اس اما سنگین 

دنیایی از حرف را باخودش اورده 

خوب نگاهش کن !

بعد بخوانش

  • ۹

یک نفر باید باشد ...

  • ۰۰:۴۱
یک نفر باید باشد که بدون ترس هیچگونه قضاوتی برایش همه چیز را تعریف کنی تمام حرف هایی که دارد آرام آرام درونت میگندد را به زبان بیاوری از آن حرف هایی که شب ها موقع خواب به بی رحمانه ترین شکل ممکن به سرت هجوم می آورند و رسالتشان این است که خواب را از تو بگیرند حرف هایی که وسط قهقهه هم اگر یادشان بیوفتی لال میشوی یک نفر که وقتی تو دهن باز کردی نگوید آره میدانم ، اصلا یک نفر باشد که هیچ چیز نداند یک نفر باشد در این دنیا که نصیحت را بلد نباشد وقتی تو گفتی فلان طور شد ، نگوید آهان برای من هم شده ببین تو نباید اینطور کنی ، بنظر من فلان کار را بکن یک نفر که وقتی برایش تعریف میکنی که کارم دارد به جاهای باریک میکشد ، پوزخند نزند ، به شوخی نگیرد جدی بگیرد ، خیلی هم جدی بگیرد. یک نفر که مثل همه ی آنهایی که خود را علامه دهر میدانند نباشد وقتی که برایش تعریف میکنی دستپاچه شود ، گوش بدهد ، برایت بیانیه صادر نکند ، راه کار ندهد ، فقط گوش کند .. یک نفر که بداند این چیزهایی که تو تعریف میکنی جواب منطقی ندارد ، اصلا منطق در مقابل این حرف ها بیچاره است خیلی از آدم ها میخواهند حرف بزنند صرفا برای اینکه دردشان آرام بگیرد بعضی آدم ها درونشان روی کمربند زلزله است گاهی حرف میزنند تا ویرانی زلزله درونشان را به تعویق بیاندازند حرف زدن گاهی مُسکن است . آدم ها گاهی حرف میزنند نه برای اینکه چیزی بشنوند ، نه اینکه کمک بخواهند حرف میزنند که ویران نشوند حرف میزنند که آرام بگیرند مانند کسی که خود میداند چه روزی قرار است بمیرد ، آرام میگیرند . به قول آن رفیقمان که میگفت : حرف هایی در دلم هست که حاضرم فقط به کسی بگویمشان که قرار است فردا بمیرد ... همین #پویان_اوحدى
  • ۱۰

دلتنگی

  • ۲۱:۰۷

دلتنگی یهویی

تاحالا به این حد از دلتنگی و بیقراری درطول عمرم نرسیده بودم!

شایدم رسیدمو خبر ندارم!

چطور میشه یه آدم با وجود این همه شبکه اجتماعی و وسایل برقراری ارتباط و یه تعداد ادم واقعی دور و برش تنها باشه!

خدا به حق این شب عزیز این تنهایی رو ازم بگیر 

تنهاییامو به بهترین شکل پر کن...

 با بهترین آدم ...

حسبی الله ...

کفی بالله...

دلخوشم به وجودت ،به حضورت
ولی خداجون خیلی وقته که جوابمو ندادی !
به هر بهونه ای دعا کردم ، صدات کردم اما انگار قراره استجابت نیست...
جواب نامه ی ما را نمی دهد دلبر
خدا کند که کسی تحبس الدعا نشود


محتاج دعام 
حتی یه دعای کوچیک

  • ۱۲

عنوان ندارد..

  • ۱۴:۱۷

 




همیشه دعا میکردم اوضاع یکم رو به راه شه

حالا انگار همه چی برای من به طرز غیر قابل باوری درست شده  با اینکه تمام مشکلات قبلی وجود دارن،

ولی انگار دیگه نمیبینمشون یا با ها شون کنار اومدم.

قبلا هیچ وقت راجع به  ادمایی که رو مخم بودن حرف نمیزدم ولی این روزا

این اخلاق بد هم به بقیه اخلاقام اضافه شده و به طرز معجزه آوری حالمو خوب میکنه

خسته شده بودم از نگفتن و نگه داشتنشون....

در عین اینکه همه چیز خوبه یه وقتایی یه حسای عجیبی میاد سراغم که داره کم کم منو میترسونه

دیروز پشت در اموزشگاه بودم خواستم زنگ بزنم  اما یهووو.....

مکث

 مکث

 مکث

- من کجام!!

- این ادمایی که دوروبرم هستن کین؟؟

- چجوری رسیدم به اینجا؟

اما یهو به خودم  اومدم...

گفتم خل شدی دختر...

این فکرا چیه

 داری زندگی میکنی مثل بقیه

جریان زندگی تورو رسونده اینجا...همه چی طبیعیه

هفته پیش اینجا بودی

و هفته قبل تر  و هفته قبل ترش

یهو که از وسط اسمون نیوفتادی اینجا....

زن گ و بزن و غرق کن خودتو تو رنگ و بوم...

 توی پیاده رو که راه میرم

تصویر ادمایی که از کنارم میگذرن بزرگ و بزرگتر میشن انگار که یه ذره بین گذاشته باشی رو سرشون

از همه وحشتناک تر چشما شونه

فکر میکنم از حدقه زده بیرون

 

 

 

افکار مسخره یجوری مثل خوره مخم ُ میخوره و جریان زندگی رو برام کند کرده

از طرفی خوابای عجیب و غریب و بی سرو ته

و خستگی بعد از بیدار شدن....

بنظرم با اینکه به ظاهر همه چی خوبه

اما تو ضمیر ناخوداگاهم وضع داره بدتر و بدتر میشه

یه وقتایی میترسم

میترسم به سرنوشته دوسته سعیده دچار شم که الان تو تیمارستانه....

هر روز بیشتر به این نتیجه میرسم که زندگی کردن خیلی سخته یا حداقل من خیلی سخت میگیرم

 

کاش میشد زندگیم مثل آب روون بود نه مثل روغن سوخته کند و بی حرکت...

 

 

میدونم که این وبلاگ زیاد خواننده نداره برا همین این خزعبلاتو اینجا نوشتم

پیشاپیش از رهگذرای موقتی وبم معذرت میخوام به خاطر این حرفای بی سرو ته...

 

زن ها دیوانِ شعر اند....

  • ۱۴:۵۴
برایت شعر سرودم
و گذاشتم سرسفره
کنارش هم نان

آری عزیزم
گاهی زن ها اینگونه شاعر میشوند

پیراهن قرمز گلدار میپوشند
و عطر مریم میپاشند بر تنشان
گیسو رها میکنند و میبافند
 زن ها دیوان شعری هستند که
گاهی کسی آنها را نمی خواند...
 
پ.ن:
+ به غذای توی سفره نگاه کن و دیوان شعرم را بخوان....
قطره قطره اشک ریختم
دست سوزاندم
صبر کردم
تا تو زیبا سیر شوی
احساسم را ببلع
نوش جانت عزیز

قلبِ بد زخم

  • ۲۳:۲۷
یه تیکه از قلبت اگه زخم باشه
صبح تاشبم که هزار جور برنامه بچینی
و خودتو غرق کنی بین یه دنیا کار
هی ظرف بشوری
و هی غذا بپزی و
هزار جور کلاس بری
الکی لبخند بزنی یا نه اصلا قهقهه بزنی
و ادای ادامای خوشبخت رو در بیاری
هر ثانیه ام هی تکرار کنی "وااای من چقدرخوشبختم"
یا اصلا غرق بشی تو هزار جور بدبختی

آخرِ آخرش
باز اون زخمه یه جوری خودشو به رُخِت میکشه

با شنیدن یه اهنگ
یا با دیدن دوتا ادم دست تو دست
یا حتی با یه نم نم بارون


زخمت تیر میکشه و میگه یادت باشه من ازین زخمای سطحی رو دستت نیستم که بهم بی محلی کنی خوب بشم
سعی نکن فراموشم کنی که تا ابد همین گوشه قلبت بند شدم....


حمایت

  • ۰۱:۱۶
. عشق بیماری مسری ست و من می ترسم با همین شعر به روح تو سرایت بکند عشق، پیری ست که بدجور حواسش پرت است یک نفر باید ازین پیر حمایت بکند . #امید_صباغ_نو #خود_زنی #چاپ_سوم @omid_sabbaghno .


یک نفر دلتنگ است...

  • ۰۰:۵۲


@sheerkade پشت کاجستان، برف برف، یک دسته کلاغ. جاده یعنی غربت. باد، آواز،مسافر، وکمی میل به خواب. شاخ پیچک، و رسیدن، و حیاط. من، و دلتنگ، و این شیشه خیس. می نویسم، و دو دیوار ، و چندین گنجشک. یک نفر دلتنگ است... سهراب سپهری###
۱ ۲ ۳ . . . ۵ ۶ ۷
Designed By Erfan Powered by Bayan